تبليغاتX
صدایی برای امروز




















صدایی برای امروز

آنچه می نویسم،فقط از دل تنگی است

 
 حین تجاوز میگفت دارم رایت را پس میدهم! 
 
سرکار خانم مریم صبری، تصویری از شما در کنار دختر خانم دیگری در وبلاگی نزدیک به گروه های اصولگرا منتشر شده و در آنجا از شما دو نفر به عنوان دو تن از اغتشاشگران دستگیر شده نام برده شده است. آیا این تصویر از خود شماست؟ کجاست و در چه زمانی از شما عکسبرداری شده است؟
صبری: بله این تصویر متعلق به من است. در روز هشتم مردادماه که روز چهلم ندا آقا سلطان بود ما به بهشت زهرا رفته بودیم. من آنجا دستگیر شدم. این عکس هم توسط لباس شخصی ها از من بعد از دستگیری گرفته شد. ما گوشه دیوار ایستاده بودیم تا ماشین سپاه برای بردنمان بیاید.

+از همه عکس گرفتند؟

فقط ما دو دختر بودیم و بقیه پسر بودند...

+دلیل این دستگیری چه بود؟

شرکت در تظاهراتی که برای چهلم ندا برگزار شد. برای این مراسم به سر مزار ندا رفته بودیم که لباس شخصی ها ریختند و با باتوم مردم را کتک می زدند. بعد از آن تظاهرات گسترده ای شد و تقریبا معترضان هفت یا هشت قطعه از بهشت زهرا را اشغال کرده بودند.

+قبل از این واقعه هم در تظاهرات شرکت کرده بودید؟

بله. من از قبل از انتخابات در ستادهای تبلیغاتی یکی از نامزدها حضور داشتم.

+کدام ستاد؟

کاندیدای مورد نظر من آقای موسوی بود. من از طرفداران ایشان بودم. بعد از انتخابات هم در تظاهرات هایی که در میدان آزادی، خیابان ولیعصر و میدان ونک برگزار شد شرکت کردم.

+گفتید که توسط لباس شخصی ها بازداشت شدید. آیا مشخصا به شما گفتند که از چه ارگانی هستند؟

وقتی پرسیدیم گفتند شما حق سوال کردن ندارید!

+آن عکس را برای چه از شما برداشتند؟

نمی دانم. من آن زمان اعتراض کردم که شما حق عکس گرفتن از ما را ندارید. اما یک سیلی خوردم. به من گفتند که ما حق حرف زدن نداریم.

+شما را دقیقا با چه حالتی و به کجا منتقل کردند؟

وقتی ما را سوار ون سپاه کردند دیگر متوجه نشدیم که کجا ما را می برند. هم دستبند و هم چشمبند داشتیم. یک یا دو ساعتی را در ماشین بودیم تا پیاده مان کردند. اما کجا بود، نمی دانم. اگر سرمان را از بین پایمان بالا می آوردیم با لگد به سرمان می کوبیدند.

+کی متوجه انتشار عکس تان شدید؟

بعد از آزادیم یکی از دوستانم زنگ زد و آدرس سایت را به من داد.

+می دانید کجا بود که منتقل شدید؟

نه. من فقط مطمئن بودم که نه اوین بود و نه کهریزک. به خاطر این که این دو بازداشتگاه محیط صافی دارند. این را از اطلاعاتی که سایر دوستان بازداشتی به من دادند بعدا متوجه شدم. اما ما از پله های زیادی پایین رفتیم. دوستانم بعدها گفتند که کهریزک و اوین پله ندارند.

+چند روز در آنجا نگهداری شدید؟

من دو هفته بازداشت بودم.

+زمانی که شما را دستگیر کردند به شما تفهیم اتهام کردند؟

هیچ تفهیم اتهامی در کار نبود. اول ماجرا به شدت ترس از دستگیری وجود دارد. من اول انکار می کردم و می گفتم که با مادرم در بهشت زهرا بودم. اما گفتند غلط کردی. ما فیلمت را داریم که توی تظاهرات شرکت کرده ای. یک برگه به من دادند من مشخصاتم را گفتم و آنها نوشتند. آدرس محل زندگی و محل کارم را و برای چند لحظه چشمانم را باز کردند تا برگه را امضا کنم.

+جایی بود که چشمان شما را باز کنند و شما قادر باشید موقعیت خود را شناسائی کنید؟

نه. دو بار چشم های مرا باز کردند. که توی اتاقی بودم که دو مرد با نقاب حضور داشتند.

+آن دو بار چه مسائلی مطرح شد؟ حالت بازجویی داشت؟

بله. هر دو بار بازجویی بود. بار اول من روی صندلی نشسته بودم و یکی از آن دو آقا پشت سرم و دیگری روبه رویم نشسته بودند و سوال می کردند. از جزئیات که لیدرت کیست؟ از چه کسی خط می گیری؟ اسم بچه ها را بگو. چه کسانی را می شناسی؟ اگر بگویی آزادت می کنیم . و مدام هم سیلی به صورتم می زدند یا موهایم را می گرفتند و به عقب می کشیدند.

+چه شد که کار به مسئله تجاوز کشید؟

دو روز اول تهدید می کردند که اگر با ما همکاری نکنی زنده نمی مانی. روز دوم یا سوم بود که مرا آوردند و گفتند می خواهیم رایت را پس بدهیم. چشمانم را بستند. مرا مسافتی بردند و من صدای باز و بسته شدن دری را شنیدم. مرا به اتاقی بردند که فرد دیگری در آنجا بود. اول شروع به بازجویی از من کرد. چندین بار به صورتم کوبید. که چرا حرف نمی زنی؟ اگر حرف بزنی ولت می کنیم بروی. دهانت را باز کن. که البته همه این جمله ها با فحش بود. بعد لباس مرا درآورد. هر چه التماس کردم، گریه کردم، ضجه زدم، توجه نکرد.

+در آن حالت آیا دست های شما بسته بود؟

بله. هر چقدر جیغ کشیدم انگار نمی شنید. به من و به خانواده ام. به آقای موسوی و کروبی و خاتمی فحش می داد. می گفت دارم رایت را پس می دهم . رایت را بگیر. این هم جواب داد و بیدادهایی که توی خیابان می کردی.

+می توانید بگویید چطور به شما تجاوز شد؟

از طریق آمیزش جنسی. خود شخص اقدام کرد. هیچ وسیله یا آلت مصنوعی در دستش نبود. مرا روی زمین خواباند دست مرا به میله ای که بالای سرم بود بست.چهار یا پنج بار دیگر هم این مساله تکرار شد. هر بار هم صداها عوض می شد. صدای کسی که نخستین بار به من تجاوز کرد با صدای فرد دومی فرق داشت.

+اطلاع دارید که کس دیگری به غیر از شما هم در آن بازداشتگاه مورد تجاوز قرار گرفته است؟

مطمئنم این اتفاق برای بسیاری در آنجا می افتاد. به خاطر این که شب ها آن قدر صدای جیغ و التماس بلند می شد که مطمئن بودم همان اتفاقی که برای من افتاده برای دیگران هم در حال وقوع است.

+چطور شد که رضایت به آزادی شما دادند؟

مرا به اتاقی بردند که در آنجا دو نفر حضور داشتند. به من گفتند بنشین. من نشستم. یکی از آنها از دیگری خواست که اتاق را ترک کند. اما شخص روبه رو می گفت که نمی توانم بروم. با هم بحث کردند. بالاخره نفر دوم بیرون رفت. کسی که مانده بود چشمهای مرا باز کرد. هیچ نقابی هم نداشت. از من بازجویی کرد و کتکم می زد. بعد هم گفت که خودت می دانی که باید چی کار کنی؟ من این اواخر دیگر چیزی نمی گفتم.

+چرا؟

برای این که فهمیده بودم اینها دوست دارند التماس های مرا بشنوند. وقتی ساکت بودم می گفتند چرا گریه نمی کنی؟ چرا زاری نمی کنی؟ چرا التماس نمی کنی؟ گریه کن شاید ولت کنیم. ببین دارم با تو چه می کنم؟ و به طور مداوم توی صورتم می کوبید. من فقط آرام اشک می ریختم. هنوز هم صورتش را مثل کابوس جلوی چشمهایم دارم. بعد از این که به من تجاوز کرد از من پرسید که می خواهی بیرون بروی؟ یا این که می خواهی مثل بقیه که اینجا مردند و کسی هم نفهمید بمیری؟ کدام یکی را دوست داری؟ گفتم می خواهم بروم. گفت من می توانم این کار را بکنم ولی یک شرط دارد.

+چه شرطی؟

گفت می روی بیرون ولی هر چه من می گویم انجام می دهی.

+چه کاری از شما می خواست؟

بعد از آزادی چندین بار با من تماس گرفت. که قرار بگذارد و من سر قرار حاضر بشوم. اما من از ترسم گوشی را خاموش کردم. می دانستم که از طریق گوشی خاموش هم قابل ردیابی هستم. تهدید کرده بود که اگر جواب تلفنت را ندهی هم آدرست را دارم هم شماره تلفنت را. این دفعه دیگر نمی گذارم پایت به اینجا برسد خودم همان بیرون می کشمت.

به هر حال این آدم اجازه خروج شما را داد؟

بعد از آن اتفاق او مامور دوم را صدا زد. مرا به سلولم بردند. چند روزی با من کاری نداشتند. تا این که یک روز آمدند همه ما را بردند. می گفتند شما را برای اعدام می بریم. همه گریه می کردند. ضجه می زدند. دو ساعتی ما را سر پا نگه داشتند و در نهایت گفتند که امروز نوبت تان نیست.

یکی از این روزها ما را سه چهار نفری بیرون بردند در قسمتی به صفمان کردند. دستها و چشمهایمان بسته بود. روبه رویمان تعدادی از پسران دستگیر شده را نگه داشته بودند. ماموران شروع کردند به دستمالی کردن و اذیت کردن ما. پسرها داد می زدند که ولشان کنید. هر کاری می خواهید با ما بکنید. می گفتند چه شده؟ ناموس و خواهر که می گویند این است؟ پسرها التماس می کردند که ما را بزنید اینها را ول کنید. اما باتوم را از بالا روی بدنمان می کشیدند و می گفتند این ناموس شماست؟ نکند این یکی خواهر شماست؟ زن شماست؟


+زمانی که این اتفاق برایتان افتاد چه احساسی داشتید؟

متنفر بودم. یک نوع تنفر نسبت به همه چیز و همه کس. با خودم می گفتم اگر از اینجا بیرون بروم نمی گذارم کسی زنده بماند. یک حس انتقام در من ایجاد شده بود. از خودم بدم می آمد. از این که دختر بودم نفرت داشتم.

+در نهایت چه جور شد که آزاد شدید؟

نمی دانم چقدر گذشت. یک روز مرا بیرون آوردند. دوباره از پله هایی که روز اول پایین آمده بودم بالا رفتم. هوای بیرون به صورتم خورد. من تنها بودم. چشمبند و دستبندم را باز کردند. هر دوشان نقاب داشتند، ولی باز هم فحش می دادند. جایی ماشین ایستاد. مرا پایین انداختند و رفتند. یک پارچه نازکی روی سرم انداخته بودند.

+وقتی آزاد شدید این مسائل را با خانواده تان در میان گذاشتید؟

خیر. می دانید که جو ایران چه جور فضایی است. همه یک جوری نگاهت می کنند. اصلا کسی باور نمی کند. فقط به دو تا از دوستانم ماجرا را گفتم.

+به هیچ مرجع قانونی برای شکایت مراجعه نکردید؟

نه. دوستم از من می خواست به دفتر آقای کروبی بروم. اما بعد از نامه قاضی مقدمی از این کار ترسیدم.

+پزشکی قانونی هم نرفتید؟

خیر. نزد یک پزشک دیگر رفتم.

+آن دکتر مسئله تجاوز به شما را گواهی کرد؟

من از ایشان نخواستم که این کار را بکند. من در آن موقعیت اصلا به افشای این مسئله فکر نمی کردم. او به من گفت که شما بسیار آزار دیده اید و تا مدتی طولانی نباید با کسی مراوده جنسی داشته باشید. که من گفتم من اصولا با کسی مراوده جنسی ندارم.

+پس چطور شد که تصمیم به طرح این مسائل گرفتید؟ شاید بسیاری گمان کنند که مریم صبری این مسائل را عنوان می کند تا مجوز اقامت در خارج از ایران را بگیرد؟

یکی از دلایلی که من حاضر شدم این کار را افشا کنم این بود که تصور کردم شاید با افشاگری بتوانم جلوی ظلم به دیگران را بگیرم. خواستم ثابت کنم که آقای کروبی دروغ نمی گوید. چنین چیزهایی واقعا وجود داشته است. فکر کردم من که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم.

+اما به هر حال این موضوع مصادف شد با خروجتان از ایران؟

دلیل خروج من از ایران به مخاطره افتادن کارم بود. می دانستم ممنوع الکار شده ام. به من می گفتند برای محل کارت نامه می نویسیم. من در پانسیون زندگی می کنم و مطمئن بودم که به آن پانسیون نامه می نویسند.

+چرا در پانسیون زندگی می کنید؟

مادر من درگذشته است و پدرم سالها بود که دیگر با مادرم زندگی نمی کرد. او ازدواج کرده و زندگی خودش را دارد. یک هفته از ماجرا که گذشت یک روز گوشی تلفنم را برای برداشتن یک شماره تلفن از سیم کارتم روشن کردم. به محض روشن کردن گوشی دیدم تلفنم زنگ خورد. جواب دادم دیدم همان شخص است. شروع به فحاشی کرد که مرا می پیچانی؟ تلفنت را خاموش می کنی؟ پیدا کردن تو هر جای ایران که پا بگذاری برای من کاری ندارد. می توانم یک روزه پیدایت کنم. بعد از این ماجرا دیگر ترسم بیشتر شد. فهمیدم که این آدم حقیقتا دست از سر من برنمی دارد. چرا که اگر می خواست از من بگذرد در طول همان یک هفته که تلفنم خاموش بود دیگر باید دست از سرم برمی داشت. از من می خواستند که با آنها همکاری کنم. می گفتند توی تظاهراتها شرکت کنندگان را شناسایی کنید. تصمیم گرفتم از ایران خارج شوم.

+این خروج از راه قانونی بود؟

بله. من از مرز زمینی خارج شدم... 

پ.ن:چند تا سوال و جواب برای بعضیا!

یکی از خوانندگان این مصاحبه با نام مستعار هموطن سوالاتی پرسیده که برای بعضی از دوستان ممکنه ایجاد تردید بکنه راجع به هویت مریم و ماجرای تلخ تجاوز به عنفی که علیه وی صورت گرفته به همین دلیل سعی کردم به وسع فکر خودم البته بدون اینکه از مریم بپرسم جواب این سوال ها رو بدم:

سوال اول و دوم که کاملا بی ربطه چون همه دوستان به یادشون هست تا زمانی که نامه کروبی منتشر نشده بود خیلی از بچه ها میترسیدند اصلا بگن بازداشت شدن چه برسه به اینکه بخوان جایی برن واسه شکایت!نامه قاضی مقدمی رو هم که خودش گفته مزید بر علت شد و البته اگه من و شما هم جای مریم باشیم بعید نیست همین جوری رفتار کنیم!سوال سوم و البته هشتم هم جوابشون مشخصه چون همه بچه هایی که اومده بودن یادشونه که ون های سپاه کجا مستقر بود و اونایی که مردم رو میزدن و میگرفتن چه کاره بودن!اما سوال چهارم نشون میده که دوست مون اخبار رو متاسفانه دنبال نمی کنه چون بعضی از بچه هایی که بازداشت شدن واقعا مراجع امنیتی و قضایی هیچ مستندی برای ادامه بازداشتا نداشتن و هنوز هم خیلی از بچه ها به اذعان خود آقایون الکی بازداشتن و همه مون میدونیم که بخاطر عدم پاسخگویی حضرات کار از شهر هرت هم بدتره!مریم واقعا تا پیش از مصاحبه بخاطر آبروش دنبال علنی کردن این فاجعه نبوده و بهمین دلیل هم گواهی رو درخواست نکرده و شاید اگه برخی آقایون دنبال برخورد با کروبی نبودن امروز هم از این جنایت پرده برنمی داشت!

شما که اصرار میکنی خبری نبوده اگه خواهر یا مادر دارید حتما ازشون بپرسید همچین اتفاقی بیفته بعدش چکار میکنن؟

سوال دهم رو هم من از دو تا از دوستام پرسیدم،گفتن شماره ها یا دو سه رقمیه یا بدون علامت و رقم که میدونین سه رقمیا مال سپاهه و بدون شماره ها مال مراجع قضایی!

بقیه دوستان هم اگه سوالی دارن حتما بپرسن چون من به بهانه بعضی از سوالات میتونم گوشه های دیگه یی از این فاجعه رو هم نشون بدم!

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 12:5 توسط سعیده وطنی| |

دکتر کردان رو که یادتون هست؟!

امروز تو اخبار دیدم روز آخری رفته جشنواره مطبوعات و بعنوان یک نخبه علمی و دانشمند بزرگ راجع به صغیر و کبیر دنیا تئوری داده و خیلی ها بهش خندیدن و...!

جای من که خیلی خالی بوده چون میخواستم این عکس رو نشون همه دشمنای اسلام بدم تا بدونن دکتر ما واقعا دکتره و این کارس!خیلی حیف شد!

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:35 توسط سعیده وطنی|

             مگر جرم هنگامه چیست؟

برای سلامتی و آزادی تو دعا می‌کنیم

گرچه اخبار هولناک موارد تجاوز به عنف و آزار جنسی بازداشت شدگان هر روز عمق بیشتری به فجایع پس از انتخابات می دهد،اما در لابلای اخبار بازداشت شدگان بعضی خبرها در مورد روزنامه نگاران و به ویژه فعالین دانشجویی به شدت آدم را تکان می دهد؛اخباری که نشان می دهد بعضی از شاخص ترین افراد این جامعه به گناهان ناکرده حتی خانواده شان نیز باید هزینه بپردازد و این وسط هنگامه شهیدی داستانش از جنس دیگری است:روزنامه نگاری بی دفاع و بدون هیچ سابقه قضایی یک باره پس از انتخابات بازداشت می شود فقط با هدف اعمال فشار علیه روزنامه شیخ اصلاحات!                                                                                      

دختری که جز مادرش هیچکس نمی تواند پیگیر وضعیت او شود و دادگاه انقلاب حتئ حاضر نیست اجازه ملاقات مادر و دختر را صادر کند و با وجود آگاهی از بیماری قلبی از بازجویی های چند ساعته و خشن هم در مورد او فروگذار نمی کنند!

دیروز یکی از بچه های دانشگاه می گفت تیم گرداب و برادران امنیتی مدام دنبال اخبار منتشره از زنان و دختران بازداشتی هستند و تو هر وبلاگ خبری منتشر می شود بلافصله وبلاگ و سایت را می بندند و هیچکس هم جلودار آقایون نیست!

من امروز که خبر موج سبز آزادی رو دیدم واقعا یکه خوردم از این رذالت و بی فکری بعضی مدعیان قانون مداری که از اون طرف  هر قرص و ماده مخدری به چهره های سیاسی می دهند و سعی می کنند هر اعترافی به درد سرکوب وسیع تر اصلاح طلبان می خورد بگیرند و از این طرف هم یک دختر بی پناه را تهدید به اعدام می کنند!

برای شمایی که فیلتر شکن ندارید متن خبر رو در ادامه قرار میدهم:

یک منبع مطلع در گفت‌وگو با خبرنگار «موج سبز آزادی» از شیوه‌ی تکان‌دهنده‌ی بازجویان برای شکنجه‌ی یکی از روزنامه‌نگاران زندانی خبر داد. به گزارش «موج سبز آزادی» این منبع موثق که نخواست نامش و نحوه‌ی کسب اطلاعش از این موضوع فاش شود، خبر داد که بازجویان برای اینکه هنگامه شهیدی را بشکنند، در یک اقدام آشکارا غیر قانونی و غیر انسانی، به او حکم دروغین اعدام را ابلاغ کرده‌اند.
این گزارش حاکی است بازجویان برای اینکه این بلوف را واقعی جلوه دهند، این روزنامه‌نگار زن زندانی را چند بار تا پای طناب دار نیز برده‌اند و طناب را به گردن او انداخته‌اند.
این در حالی است که خانم شهیدی از یک بیماری قلبی رنج می‌برد و خانواده‌ی او بسیار نگران سلامتی وی هستند.هنگامه شهیدی سه شنبه شب گذشته بعد از مدت‌ها اجازه یافته بود با خانواده‌اش تماس بگیرد و برای دقایقی با مادرش صحبت کند.مادر خانم شهیدی در گفت‌وگوها از صدای گرفته‌ی او در این تماس تلفنی خبر داده بود.
«موج سبز آزادی» خاطرنشان می‌کند که بی‌تردید از صحت و دقت خبرهایی که بدون ذکر صریح نام منبع می‌زند، کسب اطمینان کرده است. اما عموم خوانندگان و علاقه‌مندان نیز شرایط دشوار کنونی و لزوم حفظ هویت و امنیت منابع این‌گونه اخبار را درک می‌کنند. ما اعتماد خوانندگان و امنیت منابع خبری را از سرمایه‌های «موج سبز آزادی» می‌دانیم و به حفظ توأمان هر دو مورد به عنوان وظیفه‌ی خود نگاه می‌کنیم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 17:27 توسط سعیده وطنی| |


Design By : Night Skin